نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٤ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
بوته گل سرخ
همه ما آقاى «میم» را مى شناختیم. آدم معقولى بود. در آپارتمان اش را محکم نمى بست. به بچه هاى همسایه نمى گفت «ساکت!» اگر مهمانى داشتیم، نمى آمد جلوى در که تذکر بدهد «سرم رفت»! همیشه مى شد در راه پله، با یک سلام و گاهى هم یک علیک، لااقل پنج هزار تومانى از او قرض کرد و پس نداد! آدم معقولى بود که زمان و زندگى اش را به این چیزهاى بى اهمیت اختصاص نمى داد. مى دانستیم که زنش ورود بستگانش را به خانه ممنوع کرده است. مى دانستیم که حق ندارد دیرتر از ساعت ۹ شب به خانه بیاید، اگرنه مجبور است توى پژوى مدل پنجاه اش، شب را در پارکینگ مجتمع سر کند. مى دانستیم که زن اش، درآمد ماهانه اش را - که کم هم نبود - جیره بندى کرده است و یک دهم اش را توى جیب آقاى «میم» مى گذارد تا صرف خرج هاى خودش کند و البته خرید خانه هم پاى اوست که وجه مى گیرد و حساب پس مى دهد. «مهندس ناظر» بود و ساخت این مجتمع را هم خودش نظارت کرده بود، پنجاه و دوساله بود. این را هم زنش - مثل چیزهاى دیگر - به زن هاى ما گفته بود و البته سعى کرده بود از آنها هم درباره ما زیرزبان کشى کند که نتوانسته بود! ما که نمى خواستیم بدل به آقاى «میم» دوم شویم !
یک روز زنش که شازده قجرى بود - این را هم خودش به زن هاى ما گفته بود - گریان و نالان، متوسل شد به همسایه ها که شوهرش از دست رفته، که شوهرش مجنون شده و از این قبیل. ساعت ۹/۴۵ دقیقه شب بود. زمستان بود. برف مى آمد؛ و آقاى «میم» در حیاط مجتمع، با یک تک پیرهن - که از قضا رنگش با رنگ برف یکى بود - روى زمین نشسته بود و داشت روى یک کاغذ، شعر مى نوشت. خب! مشخص بود که باید کارى مى کردیم. کاغذى را به امضاى کل اهالى مجتمع رساندیم و خواستار اخراج آقاى «میم» از ساختمان شدیم. زنش هم پاى کاغذ را امضا کرد؛ اما خودش، زودتر از آن چیزى که فکر کنیم، سوار «پژو»اش شده بود و رفته بود. دیگر هیچ کس خبرى از او نشنید - زنش این طور مى گفت - اما از جایى که او آن شب نشسته بود، یک بوته گل سرخ درآمد و آنقدر سریع رشد کرد که همه مجتمع را پوشاند طورى که مجبور شدیم اسم اش را عوض کنیم و بگذاریم: «مجتمع گل سرخ». چیز عجیبى بود که هنوز به آن عادت نکرده ایم؛ و نمى دانیم چگونه، چرا